X
تبلیغات
بچه های مکانیک84 دانشگاه صنعتی شاهرود
دوستان عزیز مکانیک 84

با عرض سلام مجدد.

می خواستم نظرتون رو راجع به اینکه با هم دیگه یه پروژه شروع کنیم دربازه تولید انرژی با خورشید و باد چیه؟



تاريخ : شنبه سی ام فروردین 1393 | 8:34 | نویسنده : مهدی نیک زاد |
سلام بر دوستان مکانیک 84 ای...

امیدوارم 15-16 روز تعطیلات بهتون خوش گذشته باشه و سال جدید رو هم با خوشی آغاز کرده باشین و تا آخرش خوب پیش بره.

والا هرچقدر منتظر موندم تا ببینم کسی پست میذاره یا نه برای سال جدید دیدم کسی اقدامی ننمود.گفتم بازم خودم دست به کار شم و سال جدید رو تبریک بگم خدمت شماها...



تاريخ : شنبه شانزدهم فروردین 1393 | 8:22 | نویسنده : مهدی نیک زاد |
دوستان گرامی و عزیز با توجه به نبودن فرد علاقه مند به نوشتن و پست گذاشتن.

خواستم یه سئوال بپرسم ازتون...

اینکه اگه شما بخواین یه کار اقتصادی انجام بدین چی کار میکنین...و یه پیشنهاد هم داشتم اینکه بیاین همین جمعی که اینجا هستیم باهم یه پروژه پول ساز انجام بدیم...هرکی یه گوشه ای از کار رو که میتونه بگیره...

من  اعصابم بهم ریختس از اینکه مهندسی خوندمو  هیچ کاری باهاش انجام نمیدم...دوس دارم یه تیم قوی جمع بشیم و باهم کار کنیم و از اونجا که هم دیگه رو میشناسیم فک میکنم تیم خوبی بشه. از مسعود نوری که مطمئنم که حسابی با این کار موافقه ولی بقیه رو نمیدونم...



تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 8:47 | نویسنده : مهدی نیک زاد |
به ایمان نودهی عزیز...داداش گلم تبریک میگم...البته هنوز خبری نیومده ازش ولی خانومش نیلوفر عزیز الان توی اتاق عمله و منتظر رسیدن بچشون در واقع پسر نازشون هستن...واقعا لحظات پر استرسی رو داره میگذرونه...ایشالا که هردوشون صحیح و سالم از اتاق عمل بیان بیرون داداش گلم...

پیشاپیش تبریک میگم بهت...

 

به یمن آمدن فرشته کوچکتان به زمین با آسمانی ترین آرزوها برای پر خیر و برکت بودن قدمهای کوچکش

و روح بخشیدن به زندگیتان تبریک مرا پذیرا باشید

 



تاريخ : سه شنبه یکم بهمن 1392 | 12:6 | نویسنده : مهدی نیک زاد |
ساعت: نیمه شب..
وَ نیمه شبِ، شبِ امتحان، یعنی;

بیچاره کتاب ها و کاغذ هایی.. که کارشان، زیرِ چَشمی پاییدنِ، وقتِ مانده به صبح است، برای خوانده شدن ..

وَ خدایی در این نزدیکی در اندیشه ی این، که بخیر کند فردا را؟ ..

وَ ترسی که چه بد! خیره شده ست به من..



پ.ن:+دلم می سوزد برای کتاب هایم و لحظه ای که اینگونه ثبت کردمش..آرزو دارم یکبار هم که شده .. کتابی! چشمِ دیدن  مرا نداشته باشد، بس که خوانده امش..

تاريخ : سه شنبه هفدهم دی 1392 | 3:17 | نویسنده : بیگدلی |
نذر کرده ام
یک روزی که خوشحال تر بودم
بیایم و بنویسم که
زندگی را باید با لذت خورد
که ضربه های روی سر را باید آرام بوسید
و بعد لبخند زد و دوباره با شوق راه افتاد .

یک روزی که خوشحال تر بودم
می آیم و می نویسم که
" این نیز بگذرد "

مثل همیشه که همه چیز گذشته است و
آب از آسیاب و طبل طوفان از نوا افتاده است.

یک روزی که خوشحال تر بودم
یک نقاشی از پاییز میگذارم ،
که یادم بیاید زمستان تنها فصل زندگی نیست

زندگی پاییز هم می شود ،
رنگارنگ ، از همه رنگ ، بخر و ببر!

یک روزی که خوشحال تر بودم
نذرم را ادا می کنم

تا روزهایی مثل حالا
که خستگی و ناتوانی
لای دست و پایم پیچیده است
بخوانمشان و یادم بیاید که

هیچ بهار و پاییزی بی زمستان مزه نمی دهد
و هیچ آسیاب آرامی بی طوفان.


مهدی اخوان ثالث


تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 11:37 | نویسنده : بیگدلی |

یه آقا داماد دیگه به بچه های 84 اضافه شد...هرچند 2 هفته ای تقریبا یا شاید بیشتر میگذره ولی گفتم  اینجا هم بهش تبریک بگم...

میلاد امین زاده عزیز... دوست عزیز و رفیق دوران دبیرستان و دانشگاه... بهت تبریک میگم ازدواجت رو از طرف خودم و  تمام بچه های 84 ای که هنوز اینجا رو فراموش نکردن... ایشالا که کنار همسرت موفق و پیروز و شاد باشی...خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم که ازدواج کردی...

 



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم آذر 1392 | 8:19 | نویسنده : مهدی نیک زاد |
سلام.تقریبا کلا غیر فعال شدم و ...

با دوستی صحبت کردم و شرایط رو براش گفتم و گفت: خوش!!! باش که دوران پختگی و مردانگی فرا رسیده.....

وقتایی که حس گذشته میاد،بر میگردم و خاطرات K750i رو مرور میکنم که چقدر وضوح عکسا و فیلمای بی کیفیتش بالاست. جالبه اون روزها از هر روز 10-20تا عکس دارم اما الان که گوشیمو نگاه کردم آخرین عکس مربوط به 40 روز پیش بود. من که همان منم!! پس لابد به واقیع نیز با توجه به تحریم ها آب بسته اند. و سن که بالا رفت باید غذای نرم و سوپ خورد؛چون که دندان ها قدرت جویدن گوشت های ماهیچه ای کبابی را ندارند...........


اگه دوستان پایند و هستند و کاری ندارند و درسی ندارد و .... میخوایند واسه هفته آینده یه جایی قراری بذاریم،تهران،شاهرود ویا.... و این رو مدون کنیم مثلا فصلی یک بار یا سالی یکبار و یا قرنی یک بار....



تاريخ : چهارشنبه سیزدهم آذر 1392 | 10:18 | نویسنده : محمدرضا بهزادی |

من که بلد نیستم گریه کردن را در جمع.. بغضم می ترکد اما.. اشک هایم راه بلد، که نیستند..همان جا توی چشم هایم حلقه می زنند.. زیر چشمی شمر تعزیه را نگاه می کنم..آرام آرام اشک می ریزد.. نباید گریه کند اما! مثل من!! ..دلم برایش می سوزد.. برای خودم هم..

تحمل نکرد.. زانو زد و های های گریه کرد.. اشک های..م راه بلد، شدند...

تاريخ : جمعه بیست و چهارم آبان 1392 | 4:3 | نویسنده : بیگدلی |


تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آبان 1392 | 13:47 | نویسنده : مهدی نیک زاد |